
یه زمانی هر وقت صحبت از تحصیلات تکمیلی می شد فقط دانشجویان معدل الف دربارش صحبت می کردن و مشغول خوندن بودن اما الان تو دانشگاه ما حداقل اگر به عنوان یه جامعه آماری کوچک بهش نگاه کنیم همه می خوان ارشد شرکت کنن فارغ از این که اصلا تواناییش رو دارن یا شرایط ارشد و تحصیلات تکمیلی در حال حاضر در کشور ما شرایط نرمال و قابل توجهی هست یا نه؟!!
الان من کسانی رو می شناسم که با معدل 11 یا 12.5 می خوان بعد از 10 ترم یا 12 ترم برای لیسانس برن ارشد بدن و کلی هزینه می کنن برای این کار.........کارشناسی ارشد هم مثل بقیه چیزها در کشور ما تبدیل به چشم و هم چشمی شده و بچه ها فارغ از این مسائل فقط خواستارن که در این امتحان شرکت کنن حتی اگر این امر براشون هزینه بر از لحاظ زمانی و مخصوصا مالی باشه مخصوصا که جوونا تو ایران منبع درآمدی ندارن و با این اوضاع نابسمان اقتصادی هزینه فوق العاده سنگینی بر خانواده مخصوصا پدر وارد می شه...........الان هزینه درس خوندن در دانشگاه آزاد در مقطع ارشد برای رشته های معمولی ترمی حدودا 1500000 الی 1700000 هزار تومان می رسه که باز این رقم برای رشته های خاص و پزشکی حدودا به 2500000 الی 3000000 هزار تومان برای هر ترم می رسه و این فقط هزینه ای هست که باید برای دانشگاه پرداخت بشه و مخارج و هزینه ای متفرقه مثل گرفتن خونه و رفت و آمد همه اون هزینه ها رو با توجه به امکاناته درخواستی از حداقل 300000 هزار تومان تا 800000 هزار تومان افزایش می ده و باز این درحالیه که این هزینه ها برای دانشجویان خوب به مدت دو سال و نیم و برای دانشجویان معمولی در حدود 3 سال باید پرداخت بشه،حالا سوالی که مطرحه ایا واقعا کارشناسی ارشد با وجود چنین هزینه های گزافی می شه دربارش فکر کرد؟حتی اگر شما دانشگاه دولتی هم درس بخونید باز این سوال مطرحه که ایا جایگاه کارشناسی ارشد تو کشور ما مشخصه و یا فقط دولت مردان می خوان که جون ها 2 الی 3 سال دیگه هم درگیره درس باشن و از بازار کار فاصله داشته باشن؟؟
دلیل این همه تبلیغ در تلوزیون و رسانه های دولتی برای کارشناسی ارشد چیه؟
ایا جوونی مثل من که در سن 23 سالگی کارشناسیش رو تموم کرده و 3 سال هم می خواد ارشد بخونه و دو سال هم باید سربازی بره و 28 الی 29 سالگی تازه می خواد وارد بازار کار بشه برنامه ای وجود داره؟
من چه جوری می خوام تا 29 سالگیم از بابام پول تو جیبی بگیرم؟واقعا باعث شرم نیست؟!!
واقعا با این وضعیت مسکن و هزینه ها و سنتهای عجیب کشور ما برای ازدواج که فوقالعاده هم گزاف هست چه جوری می شه برای درس خوندن و پیشرفت تمرکز داشت؟
چه انگیزه ای برای ادامه تحصیل و درس خوندن وجود داره وقتی بعد از این همه درس خوندن و زحمت کشیدن ارزش و جایگاه شما با سبزی فروش سره بازار تفاوتی نداره و از لحاظ مالی به مراتب از سبزی فروش سره بازار شما وضعت خراب تره؟؟
خلاصه این که انگار قراره خانواده های ایرانی باز تاوان دیگه ای در مرحله ارشد پس بدن و کم کاری ها و عدم مسئولیت دولت(هر دولتی این مورد درباره همشون بوده) در قبال فارغ التحصیلان رو بر دوش بکشن.........فقط این رو می دونم که قراره بیکاران با کلاس تر و تحصیل کرده تری به جامعمون اضافه بشه و این در حالیه که سطح تقاضا ها در خانواده های ایرانی بسیار بالاتر رفته و درآمد ها بسیار پایین تر اومده.
من که قید ادامه تحصیل رو فعلا زدم تا ببینیم بعدا شرایط چگونه خواهد بود.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 1:23  توسط فرزند ایران زمین
|
The Big C
Season 2
فصل دوم سریال جذاب The Big C از 6 تیر شروع می شه و امیدوارم در این فصل هم مانند فصل اول از دیدن این سریال لذت ببریم و شاهد اتفاقات جالب و قابل تفکر باشیم...........من خودم به شخصه از دیدن فصل اول لذت بردم و متوجه بسیار نکات ضریف زندگی شدم که ما کمتر در حالت نرمال به اون توجه می کینم و این سریال به خوبی توجه ما رو به اون نکات ظریف جذب می کنه.........خوشبختانه بازیه خوبی بازیگران این سریال و کارکتر های قوی که دارن باعث شده تا کسانی که این سریال رو دیدن کاملا با شخصیت های سریال زندگی کنن و خودشون رو در اون موقعیت ها ببینن و بازیه فوق العاده لاورا لینی پایانی برای زیبایی این سریال هست........شما می تونید زیرنویس های من رو از سایت Tvshow و Subscene دانلود کنید.
ممنونم.
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 0:47  توسط فرزند ایران زمین
|
مانند مداد باشیم
|
|
|

پسرک
پدربزرگش را تماشا کرد که نامه ای می نوشت .
بالاخره پرسید :
- ماجرای کارهای خودمان را می نویسید ؟ درباره ی من می
نویسید ؟
پدربزرگش از نوشتن دست کشید و لبخند زنان به نوه اش
گفت :
- درسته درباره ی تو می نویسم اما مهم تر از نوشته
هایم مدادی است که با آن می نویسم .
می خواهم وقتی بزرگ شدی مانند این مداد شوی .
پسرک با تعجب به مداد
نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید .
- اما این هم
مثل بقیه مدادهایی است که دیده ام .
- بستگی داره چطور به آن نگاه کنی . در این مداد 5 خاصیت
است که اگر به دستشان بیاوری ، تا آخر عمرت با آرامش زندگی
می کنی .
صفت اول :
می توانی کارهای بزرگ کنی اما نباید هرگز فراموش کنی که
دستی وجود دارد که حرکت تو را هدایت می کند .
اسم این دست خداست .
او همیشه باید تو را در مسیر ارده اش حرکت دهد .
صفت دوم :
گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش
استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر
کار ، نوکش تیزتر می شود .
پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث
می شود انسان بهتری شوی .
صفت سوم :
مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک
کن استفاده کنیم .
بدان که تصیح یک کار خطا ، کار بدی نیست . در واقع برای
اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری مهم است.
صفت چهارم :
چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که
داخل چوب است .
پس همیشه مراقبت درونت باش چه خبر است .
صفت پنجم :
همیشه اثری از خود به جا می گذارد .
بدان هر کار در زندگی ات می کنی ردی به جا می گذارد و سعی
کن نسبت به هر کاری می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی
.
واقعا این یکی از زیباترین ای میل هایی بود که امسال به دستم رسید | |
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 11:51  توسط فرزند ایران زمین
|
موسی مندلسون،
پدر بزرگ آهنگساز شهیر آلمانی، انسانی زشت و عجیب الخلقه بود. قدّی بسیار
کوتاه و قوزی بد شکل بر پشت داشت. موسی روزی در هامبورگ با تاجری آشنا شد
که دختری بسیار دوست داشتنی به نام فرومتژه داشت. موسی در کمال ناامیدی،
عاشق آن دختر شد، ولی فرمتژه از ظاهر و هیکل از شکل افتاده او منزجر بود.
زمانی که قرار شد موسی به شهر خود بازگردد، آخرین شجاعتش را به کار گرفت تا
به اتاق دختر برود و از آخرین فرصت برای گفتگو با او استفاده کند. دختر
حقیقتاً از زیبایی به فرشته ها شباهت داشت، ولی ابداً به او نگاه نکرد و
قلب موسی از اندوه به درد آمد. موسی پس از آن که تلاش فراوان کرد تا صحبت
کند، با شرمساری پرسید:
- آیا می دانید که عقد ازدواج انسانها در آسمان بسته می شود؟
دختر در حالی که هنوز به کف اتاق نگاه می کرد گفت: بله، شما چه عقیده ای دارید؟
- من معتقدم که خداوند در لحظه تولد هر پسری مقرر می کند که او با کدام
دختر ازدواج کند. هنگامی که من به دنیا آمدم، عروس آینده ام را به من نشان
دادند، ولی خداوند به من گفت:
- «همسر تو گوژپشت خواهد بود .»
درست همان جا و همان موقع من از ته دل فریاد برآوردم و گفتم:
«اوه خداوندا! گوژپشت بودن برای یک زن فاجعه است. لطفاً آن قوز را به من بده و هر چه زیبایی است به او عطا کن.»
فرومتژه سرش را بلند کرد و خیره به او نگریست و از تصور چنین واقعه ای بر خود لرزید.
او سالهای سال همسر فداکار موسی مندلسون بود.
با تشکر از خانم ناصح
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389ساعت 11:47  توسط فرزند ایران زمین
|
The sweet smell of a great sorrow lies over the land
Plumes of smoke rise and merge into the leaden sky:
A man lies and dreams of green fields and rivers,
But awakes to a morning with no reason for waking
He's haunted by the memory of a lost paradise
In his youth or a dream, he can't be precise
He's chained forever to a world that's departed
It's not enough, it's not enough
His blood has frozen & curdled with fright
His knees have trembled & given way in the night
His hand has weakened at the moment of truth
His step has faltered
One world, one soul
Time pass, river roll
And he talks to the river of lost love and dedication
And silent replies that swirl invitation
Flow dark and troubled to an oily sea
A grim intimation of what is to be
There's an unceasing wind that blows through this night
And there's dust in my eyes, that blinds my sight
And silence that speaks so much louder than words,
Of promises broken
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 22:20  توسط فرزند ایران زمین
|
سال های سال بود که دو برادر در مزرعه ای که از
پدرشان به ارث رسیده بود با هم زندگی میکردند. یک روز به خاطر یک سوء
تفاهم کوچک، با هم جرو بحث کردند و پس از چند هفته سکوت، اختلاف آنها زیاد
شد …
کار به جایی رسید که از هم جدا شدند. از دست بر قضا یک روز صبح در خانه
برادر بزرگ تر به صدا درآمد. وقتی در را باز کرد، مردنجـاری را دید .
نجـار گفت: من چند روزی است که دنبال کار می گردم، فکرکردم شاید شما کمی
خرده کاری در خانه و مزرعه داشته باشید، آیا امکان دارد که کمکتان کنم؟
برادر بزرگ تر جواب داد : بله، اتفاقاً من یک مقدار کار دارم. به آن نهر در
وسط مزرعه نگاه کن، آن همسایه در حقیقت برادر کوچک تر من است. او هفته
گذشته چند نفر را استخدام کرد تا وسط مزرعه را کندند و این نهر آب بین
مزرعه ما افتاد. او حتماً این کار را بخاطر کینه ای که از من به دل دارد،
انجام داده است .
سپس به انبار مزرعه اشاره کرد و گفت: در انبار مقداری الوار دارم، از تو می
خواهم تا بین مزرعه من و برادرم حصار بکشی تا دیگر او را نبینم.نجار
پذیرفت و شروع کرد به اندازه گیری و اره کردن الوار.
برادر بزرگ تر به نجار گفت: من برای خرید به شهر می روم، آیا وسیله ای نیاز
داری تا برایت بخرم؟ نجار در حالی که به شدت مشغول کار بود، جواب داد:
نه، چیزی لازم ندارم !
هنگام غروب وقتی کشاورز به مزرعه برگشت، چشمانش از تعجب گرد شد. حصاری در
کارنبود. نجار به جای حصار یک پل روی نهر ساخته بود !!!کشاورز با عصبانیت
رو به نجار کرد و گفت: مگر من به تو نگفته بودم برایم حصار بسازی؟
در همین لحظه برادر کوچک تر از راه رسید و با دیدن پل فکر کرد که برادرش
دستور ساختن آن را داده، از روی پل عبور کرد و برادر بزرگترش را در آغوش
گرفت و از او برای کندن نهر معذرت خواست. وقتی برادر بزرگ تر برگشت، نجار
را دید که جعبه ابزارش را روی دوشش گذاشته و در حال رفتن است…
کشاورز نزد او رفت و بعد از تشکر، از او خواست تا چند روزی مهمان او و برادرش باشد.
نجار گفت: دوست دارم بمانم ولی پل های زیادی هست که باید آنها را بسازم….
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 16:57  توسط فرزند ایران زمین
|
من در شهری زندگی می کنم که یکی از معروف ترین سمفونی های موزارت را روی
دنده عقب وانت می گذارند! شهری که روانشناس هایش همه از همسرانشان طلاق
گرفته اند ! شهری که هنوز پیکان 56 را ترجیح می دهند . شهری که در جدول
های روزنامه ها و مجله ها سوال این است: بی دینی 7حرفی و جواب می شود:
سکولاری! شهری که می گویند مسلمان ساز و مسلمان دار است اما با هر نفس تهمت
میزنند و غیبت می کنند و به قولی گوشت برادرمرده خود را با ولع می خورند .
شهری که نظامی اش شهردار می شود ! مهندس برقش تاکسی دارد ! وزیر امور
خارجه اش انگلیسی را با لهجه لری حرف می زند ! آدمها از دیدن پلیس می ترسند
! شهری که دل به دست آوردن سخت است و دل شکستن هنر می باشد ! شهری که در
دانشگاهش فقط این را یادت می دهند که چگونه با حراست نرم صحبت کنی تا خوشش
بیاید! شهری که ملت رسانه ای دارد اما رسانه ملی ندارد. شهری که زبانش
"پارسی" است اما می گویند "فارسی" چون زبان عربها "پ" ندارند ! شهری که من
دوست دارم هوای تو را داشته باشم، و تو هوای من را، اما نه به معنی حمایت!
به این معنی که هیچ کدام نمی خواهیم در هوای خودمان نفس بکشیم . شهری که
عبدالمالک ریگی را از هوا پایین می کشند اما دزدان چند مجسمه را نمی توانند
پیدا کنند ! شهری که مرگ حق است و حق گرفتنی! شهری که برنده یعنی کسی که
کمتر از بقیه می بازد ! شهری که کف اتوبانش دست انداز دارد ! شهری که همه
فکر می کنند فقط خودشان می فهمند ! شهری که مرگ بر آمریکا می گویند ولی
آرزویشان این است که آمریکا را حداقل یکبار ببینند ! شهری که همه مشکل را
در کسی دیگر می جویند ! شهری که هنوز نفهمیدم من در آن به دنیا آمدم یا در
آن مردم ! --
نوشته شده توسط مهتاب مشاغی
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم آذر 1389ساعت 16:24  توسط فرزند ایران زمین
|
جهان
سوم جاییست که آدمها اگر دلشان بگیرد، مجبورند بروند قبرستان،
بیمارستان، تیمارستان یا آسایشگاه سالمندان، تا بفهمند غمهای بزرگتری هم
هست، نکند که دلشان هوای شادی کند.جهان سوم جایی است که عشقها زوری هستند،
سکسها پولی!
+ نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 10:13  توسط فرزند ایران زمین
|
دان هرالد (Don Herold) كاريكاتوريست و طنزنويس
آمريكايى در سال ١٨٨٩ در اينديانا متولد شد و در سال ١٩٦٦ از جهان رفت. دان
هرالد داراى تاليفات زيادى است؛ اما قطعه كوتاهش "اگر عمر دوباره
داشتم..." او را در جهان معروف كرد.
بخوانيد:
البته آب ريخته را نتوان به كوزه باز گرداند، اما قانونى هم تدوين نشده كه فكرش را منع كرده باشد.
اگر عمر دوباره داشتم، مىكوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را
آسان مىگرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابلهتر مىشدم. فقط شمارى اندك
از رويدادهاى جهان را جدى مىگرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مىدادم. به
مسافرت بيشتر مىرفتم. از كوههاى بيشترى بالا مىرفتم و در رودخانههاى
بيشترى شنا مىكردم. بستنى بيشتر مىخوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى
بيشترى مىداشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى
بودهام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كردهام، ساعت به ساعت،
روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ سرخوشى داشتهام. اما اگر عمر دوباره
داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مىداشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج،
يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمىروم. اگر عمر
دوباره داشتم، سبكتر سفر مىكردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مىرفتم و وقتِ خزان
ديرتر به اين لذت خاتمه مىدادم. از مدرسه بيشتر جيم مىشدم. گلولههاى
كاغذى بيشترى به معلمهايم پرتاب مىكردم. سگهاى بيشترى به خانه مىآوردم.
ديرتر به رختخواب مىرفتم و مىخوابيدم. بيشتر عاشق مىشدم. به ماهيگيرى
بيشتر مىرفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مىكردم. سوار چرخ و فلك بيشتر
مىشدم. به سيرك بيشتر مىرفتم.
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع
مىكنند، من بر پا مىشدم و به ستايش سهل و آسانتر گرفتن اوضاع
مىپرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مىگويد:
"شادى از خرد عاقلتر است."
برگرفته شده از سایت www.tvshow.ir
+ نوشته شده در شنبه ششم آذر 1389ساعت 1:14  توسط فرزند ایران زمین
|
در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تاک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم آبان 1389ساعت 23:22  توسط فرزند ایران زمین
|